تبليغاتX
بگذار برایت بگویم

بگذار برایت بگویم

-این روزها به چه می اندیشی؟

-دختری که کنار من نشسته این روزا به رابطه سکسی خود با پسری  فکر میکنه که به جز محبتهای کلامی چیز دیگه ای بین خودشون پیدا نمیکرد..با دوستش که کنار من نشسته.. اروم حرف می زنن و میگه روز بعد از رابطه به ظاهر عاشقانشون دچار ضعف روحی و نوعی سر درگمی شده و از این جور حرفا....(خودش هم نمی فهمید  چی مگه.....تو چی؟....منکه گوش نمیدادم ...حرفاش میومدش تو گوشم.اجازه هم نمی گرفتن!)

-این روزا همکارم به  بخشیدن رفتار زشت دوستش فکر میکنه .. که حسابی عصبانیش کرده..اون رو بخشید و با هم اشتی کردن.(ادمای ساده ای تو این دنیا هستند که فکر میکنن بخشش به خاطر بزرگواری طرفه.در صورتیکه نمی دونن میبخشن تا ذهنشون رو خالی کنن و راحتتر زندگی کنن.وگر نه بخشش کیلوئی چند!)

-این روزا  دختره به جشن عروسیش فکر میکنه که قرار ۱۵اسفند باشه وبالاخره با عشقش که ۵سال از خودش کوچکتر ازدواج  می کنه اون هم بعد از ۶سال دوستی وانتظار..(بگذریم از این که پسره نهایت سو استفاد رو از این بدبخت می بره...باز هم همون جمله همیشگی شریعتی... بله دیگه مردها در نهایت مردی نامردی رو کامل میکنن.. بله بله استثنا هم وجود داره.....نه نه نه فمنیسم یعنی چی!)

-این روزابه هواپیمائی که سقوط کرد فکر میکنه.......و اینکه ( عجب دولتی داریم ما....!!!)

-این روزها به چه می اندیشی؟.........من؟ ..........تو چی؟

نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 6:4 PM توسط مهشید| |

هوشنگ ابتهاج (ه‍.ا. سايه)

تشويش


بنشينيم و بينديشيم
اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سرما، با اين دلهاي
                                             پراكنده

جنگلي بوديم،
شاخه در شاخه همه آغوش
ريشه در ريشه همه پيوند
وينك انبوه درختاني تنهاييم

مهرباني، به دل بسته ما مرغي‌ست
كز قفس در نگشاديمش
و به عذري كه فضايي نيست
وندرين باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوايي نيست
ره پرواز نداديمش

هستي ما كه چو آيينه
تنگ بر سينه فشرديمش
                      از وحشت سنگ‌انداز
نه صفا و نه تماشا
                      به چه كار آيد؟

دشمني دل‌ها را با كين خوگر كرد
دست‌ها با دشنه همدستان گشتند
و زمين از بدخواهي به ستوه آمد

اي دريغا، كه دگر دشمن رفت از ياد
وينک از سينه دوست
خون فرو مي‌ريزد.

دوست، كاندر بر او گريه انباشته را
                                  نتواني سر داد
چه توان گفتش؟
                   بيگانه‌ست
و سرايي كه به چشم‌انداز پنجره‌اش نيست
                           درختي كه بر او مرغي
به فغان تو دهد پاسخ،
                    زندان است

من به عهدي كه بدي مقبول،
و توانايي دانايي‌ست؛
با تو از خوبي مي‌گويم.
از تو دانايي مي‌جويم.
خوب من،
         دانايي را بنشان بر تخت
و توانايي را حلقه به گوشش كن!

من به عهدي كه وفاداري
داستاني‌ست ملال‌آور
و ابلهي نيست دگر، افسوس،
داشتن جنگ برادرها را باور،
آشتي را
        به اميدي كه خرد فرمان خواهد راند
مي‌كنم تلقين.
وندرين فتنه بي‌تدبير
با چه دلشوره و بيمي نگرانم من ...

اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر
و چه خواهد آمد بر سر ما؟
                             با اين دلهاي پراكنده
بنشينيم و بينديشيم.


پ.ن:همه چیز تنها یک چیز است.........سبز باش
نوشته شده در دوشنبه 28 دی1388ساعت 1:36 PM توسط مهشید| |

مطمئن باش و برو

ضربه‌ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت

به من و سادگی‌ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو، برو تا راحتتر

تکه‌های دل خود را آرام سر هم بند  زنم.

                                                                                      (همان گناه همیشه)


پ.ن:تمام شد واین اخر تمام داستانهاست.

پ.ن:قاطی کردم......این نیز بگذرد.

نوشته شده در چهارشنبه 16 دی1388ساعت 10:33 AM توسط مهشید| |

بعضی نوشته ها  برای تو  تداعی یه  خاطره  قشنگ و عاشقانه ست  فقط برای خودت...

شانه هایت را آرام گرفتم ،

دستهایم را آرام فشردی ،

وحالا ...

انگار سالهاست می رقصیم ...

آتش بزن ..

مرا ...

یا انتظارم را .....

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 6:10 PM توسط مهشید| |

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

ـ حسین پناهی ـ
نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:46 PM توسط مهشید| |

 انسان ها به چهار گروه زیر دسته بندی می شوند:

دسته اول :
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند ...

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم :
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند ...

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم :
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند...

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم :
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند ...

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 11:0 AM توسط مهشید| |

 

خدا عاشق است

من همیشه لیلی

خدا عاشق است

توهمیشه مجنون

و چه زیباست

همیشه

من وتو  لیلی ومجنون.

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 9:1 PM توسط مهشید| |

 او گفت کسی دیگر را دوست دارد......جهان تیره شد... در خود مرد....شکست....دیوانه شد...ونفس گره خورده با چیزی  که نمیداند چیست اما چه سنگین است!!... حرفی نزد چرا که.در این دنیا کسی وفا نخواهد کرد.. و او که گفت دوستش ندارد به دنبال غریزه طبیعی خود رفت..دوست داشتن عادی  میشود مثل صدای زیبای امواج دریا در گوش ساحل نشینان.....و عادت زجر اورترین قانون  طبیعت است.

 

و این شعر از    ( ناصر عزیز)

 آسمان آبستن،

چشم من رو به افق،

جنگ اشکم با باد.

هر چه بود،

              آه بود،

                       یاد بود،

                                     خاطره بود.

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 8:18 PM توسط مهشید| |

شعر هایت را خواندم

ای  همسفر من

می خواهم چون عشق

درون شعرهای غمگینت بمیرم...


 دراخرین صفحه کتاب فروغ عزیز....سالها قبل.

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 2:46 PM توسط مهشید| |

می دونستم دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره مثل هميشه.........

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 6:3 PM توسط مهشید| |

Design By : Night Melody