
بگو برایم!که چه میکنی؟ چگونه بیدار می شوی؟ چگونه ای؟ چگونه بیرون می روی؛ دران حال که اشیانه ات را ترک میکنی چه میکنی؟ چه میگویی؟ چه حالی داری؟ چه حرفی داری ؟ با که ای؟ با انها چگونه ای؟کجا میروی؟ کجا میبرندت؛انجا ها چه میکنی؟ ان لحظه ها وساعتها را چگونه پا مال میکنی؟ نادیده می انگاری؟ چگونه بر میگردی؟ چگونه می خندی؟ بعد چه میکنی؟ بعد چه میکنی؟ بعد چه میکنی؟ و چگونه بیرون می روی و باکه ای ؛با که هائی؟ تنهائی: کجا میروی؟ کجا میبرندت؛انجا ها چه میکنی؟و بعد......... .بعد شب کجا میروی؟ چه میکنی؟ هر شبی از ان چکاری ست؟ بیشتر چه میکنی؟ بیشتر چه می اندیشی؛بیشتر کجا میروی کی ها کجا ها میروی؟ وبعد کی برمیگردی چگونه بر میگردی و چه میکنی؟و چه می اندیشی؟؟و چگونه میگذرانی وچگونه شب را نیمه شب میکنی؟ بگو موبمو ؛ ذره به ذره؛ لحظه به لحظه............اه! من باید بدانم.........هر دانستن من یک نوع با تو بودن است؛هر ندانستن من یک نوع با تو نبودن مضاعف من است! اگر هم اکنون بدانم چه میکنی؟ کجائی با که ای؟ من نیز میدانم باید کجا باشم؛با که ام و چه می کنم!
نقطه سر خط .
نقطه ته خط .
!!؟

در دلم ارزوی امدنت می میرد
رفته ای اینک, اما ایا
باز بر میگردی؟
چه تمنای محال,
خنده ام میگیرد!
................................................................
اینک, خواب رویای فراموشی هاست!
عکس:خودم
تمام انچه را که می باید گفت
شاید بیان حقیقت .لازم نباشد
--اما دروغ نگو............هرگز دروغ نگو.........
مرا دوست داشته باش نه به خاطر......
بگذار زندگی همچنان ساده باشد وپاک
به بال شکسته پروانه..... ارامشم را نگیر

و اين خود نخستين بار ِ نبود، بر زمين و در همهي ِ زمين، که
گفتنيسخني بر لبي ناگفته ميمانْد.
و از آن پس، بسيارها گفتني هست که ناگفته ميمانَد # چون ما ــ تو و
من ــ به هنگام ِ ديدار ِ نخستين # که نگاه ِ ما به هم درايستاد، و
گفتنيها به خاموشي در نشست # و از آن پس چه بسيار گفتني هست
که ناگفته ميمانَد بر لب ِ آدميان # بدان هنگام که کبوتر ِ آشتي بر بام ِ
ايشان مينشيند # به هنگام ِ اعتراف و به گاه ِ وصل # به هنگام ِ وداع و
ــ از آن بيش ــ بدان هنگام که بازميگردند تا به قفاي ِ خويش
درنگرند...
و از آن پس، گفتنيها، تا ناگفته بمانَد انگيزههاي ِ بسيار يافت
-شاملو
میخواهم بروم
میخواهم بمانم
دارم در ترانهئی مبهم زاده میشوم
گونههايم گُر گرفته است
تشنه نيستم
میخواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتنها
بازگشتِ به زادر ودِ شقايق است
میخواهم به رواج رويا و عدالتِ آدمی بينديشم
میخواهم ساده باشم،
چرا زبانِ خامو شِ مرا کسی در لهجههای اين همه ادمی در نمیيابد؟
گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريههای بیوقفهام پنهان کنم
همين خوب است ...
همين خوب است
روزهای خوب
پاک ساده
نگاهی مظلوم
دعایی اجابت شده بی درنگ
باختم
تمام شد
دوباره اشتباه
تکرار مکرارات
خسته!! تنها؟؟
نه....نه.........
تمام شد باختم
در خواب
حتی باغ ارزو
بی فایدست
مرا ببخش..........
عزیزانم سال نو مبارک.....
بهاری باشین تا همیشه
صدایی می خواند مرا..........هر شب هر روز....
باشم یا نباشم .........
و نگاهی غمگین........به انتظارتو ست........
تمام میشود.........مثل دیروز.....

در انجا که کسی نبود
تپشهای قلب به چه خاطر بود
عشق..هوس
ویا
گناهی پاک
در ان بلندی
چشمها چه میدیدند
عروج.... سقوط
ویا
خدایی که نزدیکتر ست
وچه زود گناهی زشت.و سقوطی مرگ اور
ان زمان که حقیقت گفته شد
که هرگز عشقی نبود
که تمام قصه سقوط بود
..
و چه کسی می داند که
خدا نزدیکتر ست!؟.